تبليغاتX
یادداشت های پراکنده
 

از این به بعد من و خواهر نازنینم که دانشجوی سینما و کارگردانی دانشگاه کابل است با هم در این وبلاک خواهیم نوشت و حالا نوشته یی از او:

 

سینما یا به تعبیری دیگر.......

لباس های عجیبی به تن داشت ، مخصوصا کلاه و آرایش فوق العاده ای که داشت؛ خیلی جلب توجه میکرد. از آن دسته آدم هایی بود که فقط یک نگاه کافی بود تا به شخصیت واقعی اش پی ببری . گپ زدن های با ناز و کرشمه، خنده های بلند، سیگار کشیدن های پی در پی و…آنقدر رفتار های زشت و زننده  دیدم که خونم به جوش آمده بود؛ اماچاره یی نداشتم. نقش مادرم را بازی میکرد و باید تا ختم ثبت تحملش میکردم. از علاقه خود و دخترش به سینما آنقدر رجز خواند که کم مانده بود، کنترول خود را از دست بدهم و جیغ مهیبی بکشم. میگفت : دخترم میخواهد، هنرمند شود و به خاطر همین امر دیگر نمیخواهد، تحصیل کند هر چند که الان هم  یک دختر تحصیل کرده است؛ من بیچاره فکر کردم که حتما دخترش تحصیلات دارد؛ اما بعد از اینکه با غرور زیاد  گفت که دخترم  تا صنف چهارم مکتب درس خوانده و بعد از آن گفته که من می خواهم یک هنرمند شوم . اصلا باورم نمی شد، هنرمند یعنی این؟!

بعد شروع  به لکچر دادن در مورد هنرکرد  و سعی میکرد؛ گپ های مزخرفش را به دیگران تحمیل کند.

از گپ های تهی و استدلال های احمقانه اش هم خنده ام، میگرفت و هم اعصابم به هم میریخت. قسمی گپ میزد که گویی رییس اتحادیه هنر مندان است. بعد از اینکه گپ های تخصصی اش تمام شد، گپ های خصوصی را  شروع کرد و از سابقه ها و رابطه های درخشانش سخن گفت.

 تازه مصیبت آن وقتی شروع شد که جوره اش پیدا شد؛ حالا یکی این میگفت و یکی آن دیگری.

الف- رییس صاحب مره بسیااااااااااااااااار، دوز داره تا که مه نباشم هیچ نان نمی خوره…………

ب-  …قومندان مره گفت که برت چارصد دالر میتم که بیائی د …رقص کنی؛ اما مه برش گفتم به پدرت نالت مه اوتو زن نیستم………….

الف-مم خوش ندارم، ای کارا ره. از امی خاطر از شورم، طلاق گرفتم . او خو بسیار خراب بود…….

ب-مه خو موهایمه از خاطر او فلم قیچی کدم……………..

الف- بسیار قرض دار بودم، امی شد که به سینما آمدم و هنرمند شدم…………………

ب- خو دیگه مه به یک شوتنگ؛ حتا تا بیست هزار هم میگیرم ..........

گپ هایشان چون پتکی بر سرم فرود می آمد. سرم سنگین شده بود و چشم هایم سیاهی میرفت، گپ هایشان را به سختی می شنیدم، در ذهنم هزاران فکر وحشتناک  رژه میرفت. آیا به راستی من در انتخاب رشته ام اشتباه کرده ام؟

تازه متوجه شده بودم که چرا در کوچه و خیابان مردم به من این گونه میبینند، میدانستم که تاپه ی سینما به پیشانیم خورده؛ اما تا آن زمان، هیچ اطلاعی در مورد سینما و به اصطلاح سینماگران افغان نداشتم، آنوقت بود که به مردم حق دادم.

متاسفانه در افغانستان کلمه ی هنر و هنرمند مانند صد ها کلمه ی دیگر دارای معنایی کاملا بر عکس است.  در حال حاضر، سینما ی افغانستان سینمایی  آسیب دیده و متاثر از جنگ و سنت است. سینمایی که با هزاران مشکل اساسی دست و پنجه نرم میکند؛ آماتور بودن سینما خود باعث بروز مشکلات زیادی شده است که نگرش مردم به  سینما و عدم اعتماد آنان به سینما گران از پیامد های ناشی همین امر میباشد.حال چه وقت سینمای ما حرفه یی خواهد شد و چه کسانی این تغیرات را خواهند آورد، الله اعلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط شیده و شهربانو در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 2:48 بعد از ظهر |

این هراس را چه کسی پاسخگوست ؟

مشتریان زیادی در مارکیت مشغول خرید اجناس مورد نیازشان بودند، من هم یکی از آنان. بعضی ها گپ می زدند، بعضی ها در حال پرداخت پول، بعضی دیگر هم اجناس را می دیدند. سر دروازه ورودی مارکیت یک تلوزیون پلاسما خودنمایی می کرد؛ تلوزیون روشن بود و گوینده طلوع اخبار می گفت: در همین اثنا صدای جوانی بلند شد که گفت خدا خیره پیش کند، باز انفجار شد. این بار مشتریان همگی به صفحه تلوزیون چشم دوخته بودند و صاحب مارکیت با عجله ریموت را به دست گرفت و صدا را بلند تر کرد تا همگی بشنوند.

 انفجار در نزدیکی سفارت آلمان رخ داده بود؛ اما تا آن لحظه از خرابی ها و تلفات، اخبار دقیقی در دست نبود. بعد از پایان خبر به چهره هر کدامشان نگاه می کردی؛ می شد، ترس و وحشت را به خوبی از چشمانشان خواند. مرد مسنی از مشتریان گفت"  هر روز در ای مملکت باید منتظر حادثه باشیم؛ اینجا امنیت نیست، خارجی هم ما را می زنه، طالب هم ما را می زنه، دولت هم ما را می زنه؛ خدا خودش به داد ای مردم غریب برسه و بعد یکی دیگر از مشتریان رویش را به سمت پیر مرد گشتاند و گفت: دو، سه سال پیش، کمی اوضاع خوب شده بود؛ اما حالی هر روز بدتر شده می رود. در لوگر ما که دیگه اثر از حکومت و عسکر و پولیس نیست، طالبا همه کاره شدند؛ مردم هم پشتیشان را میکنند، همه چیز جور جور است، نه ایقه بمب و انتحاریست نه خارجی که به خاطریش مردم کشته شوند و بالاخره این صحبت ها و تبصره ها چند دقیقه جریان داشت تا این که حرف آخر این شد که امسال در افغانستان به شدت اوضاع به خاطر اختلافات سلیقه یی (طالبان- حکومت و قوای خارجی) باز به هم می خورد.

این تنها نظر این افراد نبود که چنین چشم دید و بدبینی به آینده افغانستان داشتند که این دیدگاه بیشتر افغان ها نسبت به وضعیت جاری در افغانستان است.

 اگر این روزها کمی به محور صحبت های عمومی نزدیک تر و دقیق تر شویم، دیده می شود، مردم اعتماد خود را به همه مراجعی که میتواند، حامی شان باشد؛ از دست داده اند، وقتی در سرک، پولیس ها با سوزن های دراز به بدن کراچی وانان فرو می کنند، یا با چوب به سر و رویشان و یا هم وسیله هایشان می زنند ، مردم از وحشت هزار بار در خود می میرند؛ وقتی یک عسکر خارجی به موترهای مسافری هشدار می دهد، کنار بکشند یا راه را باز کنند، موترها به سرعت گوشه، یا دور می روند، مردم از عساکر خارجی و از پولیس ها یی که باید مجری قانون و تامین گر ثبات و امنیت باشند؛ می ترسند و از طالبان نیز از مدت ها قبل در هراس بودند، حقیقت این است که حالا دیگر مردم همه را به یک چشم می بینند؛ طالب، پولیس و عسکر خارجی همه شان مردم را از پا در می آورند و همه شان برای این مردم، دستان به یغما برنده هستی و امیدها و آرزوهایشان شده اند.

 این مردم نگون بخت هر روز تا اندکی امیدوار می شوند، در یک آن همه چیز به هم می ریزد با حادثه یی مثل بمباران ملکی، با حادثه یی مثل انتحار و یا هم وقتی از اخبار می شنوند که پولیس هستی کودک خردسالی را با تجاوز جنسی از او گرفته است. این ها همه اش درد است، همه اش رنج زیستن در جغرافیایی است که برایشان هیچ نمی دهد و زندگی ای که پر از تشویش و بیم و اضطراب،  ثانیه ها را در می نوردد و باز هم مرثیه یی دیگر برایشان می سراید.

معلوم نیست در این شوم بختی دستان چه کسی به این گناه نابخشودنی آلوده گشته و این مردم باید تقاص این همه فلاکت و محنتشان را از که پس بگیرند؟

آیا گاهی با خود فکر کرده اید که چرا این مردم از همه چیز در گریز اند و چرا ترس سر تا پایشان را فرا گرفته و هر روز بیشتر خود را در دردهایشان محبوس می سازند؟ شاید تنها جوابش این باشد که این ها از این همه اعتماد واهی سرشکسته اند! این ها به ستوه آمده اند و به غایت تنهایی و رنج خویش رسیده اند. می دانند، در سرزمینی که عدالت نیست؛ خوشی نیست، آرامش نیست، سعادت نیست؛ فقط و فقط در این چنین سرزمینی، بدی هاست و بدی ها؛ پس چه چیزی را با نگاه امید ببینند.

شاید این مردم در مخیله دولت افغانستان نباشد، چرا که می گویند: این اسیران را از چنگ دیو و دد طالبان برون کرده اند و با حصار دموکراسی محافظت می کنند؛ پس  اما خوب است یک بار، فقط یک بار ببینند چه بر حال و روز این مردم آمده و این ها چه می کشند، از ابر مردان قدرت در جامعه شان. نیم نگاهی کافی است تا حال و روز این مردم احساس شود، چیزیکه که هیچ گاه اندیشه ای ژرف را بر خود جلب نکرده است..

 

+ نوشته شده توسط شیده و شهربانو در پنجشنبه سوم بهمن 1387 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |

 

گوشه هایی از زندگی مردی که سیاست را دوست دارد!

بیرون سرد است و دانه های برفی که آرام بر زمین می نشینند، از پشت پنجره ها دیده می شود؛ اما هوای اتاق با گرمای بخاری، سردی بیرون را مسخ می کند. پشت میز کارم می نشینم و سایت های مربوطه را چک میکنم، بچه ها یکی یکی می آیند و برنامه کاری جدیدشان را می گیرند، در همین هنگام او با ابهتی مزید داخل می شود، بچه ها به احترامش بلند می شوند و بعد از تعارفات معمول خارج می شوند، به سمت بخاری نزدیک می شود و همان جا بر چوکی می نشیند. بعد با نگاهی شاد، به سویم می بیند و می گوید" خوب چه خبر از کارها؟ خوب پیش می روند؟" با علامت سر جوابش را می دهم. همین گونه که به بیرون می بیند، تلفنش به صدا می آید، با غرور و تحکم صحبت می کند و بعد بدون خداحافظی گوشی را قطع می کند!

با روزنامه های روی میز مشغول می شود و بعد کمی از تحولات صحبت می کند، باز هم صدای گوشی؛ اما این بار با لبخند گوشی را بر می دارد و با  گرمی سلام و احوالپرسی می کند.  بعد از کلی خوش و بش، می گوید اولادها خوب هستند؟ ......مکتبش خلاص شد؟ نمره چندم شده امسال؟ خوب دیگر بچه کی است که ایقدر لایق نباشد، به بچیم شب تلفن می کنم؛ حتما برایش تحفه ی خوبی می خرم و بعد باز هم خنده و لطف و مهر و آخر هم کلی سفارش که مواظب خودت و اولادها باش.

دوباره صحبت ها را از سر می گیرد. از تجارت و زندگیش می گوید و از بعضی ارتباطاتش و کارهایی که تازه شروع کرده،  بعد با ولع تمام،  آب دهانش را قورت می دهد و باز به سویم می بیند!  راستی یگان کارهای دیگر را هم نو شروع کردیم، باز می شود، همرای بچه ها کمک شوی؟ البته تشویش نکو، سهمت محفوظ است. شما که هم قلم زدن را خوش دارید و هم از آن درمانده نمی شوید! چای می نوشد و باز گپ می زند، از گپ زدن خسته نمی شود. باز هم صدای گوشی"

بلی؛ خوب از کدام پوهنتون استید؟ مشکل لیلیه که چندان گپ مهم نیست. ساعت چهار بیایید خانه مه، و بعد آدرس خانه را می دهد، چشمانش برق می زند و بعد خنده هایی از سر مستی سر می دهد. تلفنش را بر می دارد، صدایی ظریف و زنانه از تلفن می برآید، با خنده گپ می زنند. می پرسد کجایی؟ از پشت تلفن صدای گفتن آدرس می آید و بعد او می گوید، موتر ده دقیقه بعد می رسد. بازهم مرا می بیند و با خنده خارج می شود.

صحنه هایی مثل این را حداقل روزی یک بار از جنابشان می بینم و هر روز اعمال او فکر مرا تا دور دست ها می برد؛ اما او باز هم سیاست را دوست دارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط شیده و شهربانو در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 1:24 بعد از ظهر |

 

پس از کلی غیبیت دوباره بازگشتم تا چشم دیدهایم را با شما عزیزان شریک بسازم  با این تفاوت که این بار می خواهم به گونه ای

د یگر قلم بزنم و آن چه پیداست چشم انتظار  نظرات و انتقادات شما عزیزان هستم تا باشد در نوشتن توانا تر گردم.

 

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید!

 افغانستان نسبت به هفت سال گذشته تغییرات زیادی کرده است. این سخنان جورج بوش رییس جمهوری امریکاست که هفت سال پیش به جنگنده های نظامی این کشور و متحدانش فرمان داد تا لانه های تروریزم را در خاک افغانستان در هم بکوبند؛ اگر چه آن زمان،  آرای عمومی بر این استوار بود که افغانستان به زودی روزهای وحشت بار جنگ را فراموش خواهد کرد و آن چه در دورنمای افغانستان ترسیم میشد؛ افغانستانی عاری از خشونت و جنگ بود و مردمان رهیده از جنگ در انتظار فردا و فرداهای بهتر به استقبال روزها می رفتند؛ اما در  ناگهان این همه رویا، گوش مردم افغانستان با زمزمه ها و چشم هایشان با بازی های جدیدی آشنا  گشت؛ بازی هایی که در آن نه تروریزم نابود شد  و نه امنیتی به افغانستان آمد.

حکومت ظاهرا در جنجال های بی برنامگی بودن و بی صلاحیتی خود بند مانده است. از سویی فساد سر سام آور اداری و از سویی دیگر قانون شکنی ها، مافیا و ...؛ حتی وعد ه هایش دیگر جایی برای اعتبار نمانده  و آن را مهاجرین بازگشته به کشور که با درد بی کاشانگی و بی کاری لمس کرده اند و آن اکثریتی عظیم در انتظار فرج که هیچگاهی لبخند مهری از سوی حکومتشان ندیده اند، به خوبی می فهمند.

روز به روز بر میزان مخالفین و منتقدین حکومت افزوده می گردد، انتحار ها و انفجارها که تا هنوز هم قربانیان زیادی می گیرد، خارج شدن برخی قسمت های افغانستان از کنترول حکومت، بالا رفتن گراف اختلافات و تنش های قومی – نژادی و در کنار آن هیولای فربه ی فقر و بیکاری؛ امروز از افغانستان، افغانستانی ساخته بسیار حساس و شکننده، افغانستانی که در آن نه کمک های جامعه ی جهانی قادر به مهار بحران آن است و نه کمک های نظامی آنان در پیشگیری و کنترول وضعیت بحرانی موجود موثر واقع می شوند و نارضایتی ها از برخورد حکومت و از شیوه های کارکردی خارجی ها در افغانستان، هر روز بیشتر از روز قبل قوت می گیرد؛ تا جاییکه امروز بسیاری از طیف های مختلف اجتماعی، سیاسی بر آن شده اند که استراتژی های مبارزه با تروریزم غیر دقیق و نیازمند بازنگری است؛ چرا که بر خلاف همه انتظارات افغانستان امروز افغانستانی نیست که انتظارش می رفت؛ بلکه افغانستانی است که شدیدا در گیر خشونت ها و در حال بازگشت به گذشته ناآرام و خونین خویش است. خشونتی که نیروهای امنیتی افغان در آن قربانی می شوند و نیروهای امنیتی خارجی نیز هر روز از آن تلفات سنگینی را متحمل می شوند.

امنیت افغانستان در حال حاضر با توجه به حضور نظامیان خارجی در شدیدترین حالات بحرانی قرار گرفته است، مردم افغانستان با ترس و وحشت از اختطاف، انتحار و انفجار روزها را می گذرانند و فرمانده هان نیروهای نظامی امریکا و انگلیس بارها از کشورهای متبوعشان درخواست ازدیاد نیروهای نظامی به افغانستان را کرده اند؛ این در حالیست که اخیرا نیروهای ناتو با مشکلات دیگری چون به آتش کشیدن محموله های مواد خوراکی و مهمات نظامی شان از سوی گروپ طالبان در پاکستان مواجه اند و هر روز خود را تنگناهای بیشتری می یابند؛ اما در همین حال آقای بوش در دیدار با نظامیان امریکایی در بگرام، اظهار داشته که آنها به موفقیت های زیادی در افغانستان، دست یافته اند؛ حال آنکه امنیت و مبارزه با تروریزم بنیادی ترین مسأله ای بود که باید به آن پرداخته میشد؛ اما نتیجه هفت سال حضور نظامی امریکا و متحدانش در افغانستان، فرو رفتن هر چه بیشتر در باتلاق نا امنی و فقری است که بیداد می کند و اثرات آن را در وضعیت موجود افغانستان به خوبی می توان دریافت؛ چیزی که آقای بوش به جای پذیرفتن آن سعی در توجیه کارنامه کاری اش دارد و می خواهد به زور به جهان بقبولاند، امریکا در افغانستان پیشرفت های چشم گیری داشته و به موفقیت های زیادی نایل آمده است؛ حال آنکه رد پاهای غلط استراتژی های خارجی در افغانستان به خوبی آشکار گشته و جایی برای شک در آن نیست؛ اما شاید این ادعا ها دلیل بر آن دارد که بوش و برخی همتایانش، موفقیت ها در افغانستان را از چشم انداز دیگری می بینند که دیگران قادر به دیدن آن نیستند.

  

+ نوشته شده توسط شیده و شهربانو در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 10:49 قبل از ظهر |

 عسکر قد بلند و ستبر، از پیشاپیشم می رود و با کنار زدن جمعیت ده ها نفری مردم، راهی برای عبورکردنم باز میکند  و بعد با احترام مزیدی در مهمان خانه را برویم می گشاید. به داخل می روم و گوشه ای روی چوکی آرام می گیرم. نمی دانم مراسم خاصی است یا نه؟

خدمتکار جوان با نوشیدنی هایی در دست داخل می شود، بسیار مودب و سر به زیر است . می خواهم آتش کنجکاوی ام را خاموش کنم، ولی انگار در برابر سکوتش نمی توانم چیزی بگویم و از کوشش بیهوده منصرف می شوم.

در این ملاقات؛ باید آقای سید منصور نادری- رهبر محلی فرقه اسماعیلیه- را ببینم ، تاکنون ذهنم در مورد این بزرگمرد افغان، کاملا بیگانه است. هرگز او را ندیده ام؛ به خاطر همین، نمی دانم با چه شخصیتی برخورد میکنم و چگونه باید صحبت هایم را شروع کنم؟

همین گونه که فکرم مشغول است، مردی داخل می شود، حس میکنم باید خودش باشد. به احترامش بلند میشوم. مرد خوش برخورد و محترمی است. قبل از این که چیزی بگویم، خودش را معرفی میکند، می گوید معنوی هستم، بعد می گوید: " آقا صاحب معذرت می خواهد، کمی کارش زیاد است و دیرتر خدمت می رسد." در همین بین کمی در مورد فعالیت هایشان صحبت کردیم و یک دفعه به ذهنم رسید، این جا باید سوالم را مطرح کنم. بدون معطلی گفتم: معذرت می خواهم، آیا این جا دفتر کار هم هست؟ به نظرم بسیار شلوغ است! با لبخندی گفت: نه دفترمان جای دیگری است و آقا صاحب در این روزها نتوانسته آن جا برود، روی همین حساب خیلی از مردم ها، از ولایت های مختلف، برای حل مشکلات و قضاوت دعواهایشان آمده اند. با تعجب نگاهش کردم و گفتم مگر ایشان، قاضی هستند؟ این بار کمی قاطع تر و جدی تر شد و بعد گفت: مردم از روی ارادت و احترامی که نسبت به جناب ایشان دارند، برای رفع مشکلاتشان این جا می آیند.

برایم خیلی جالب بود، راستش چیزی هم که من دیده بودم، مثل یک محکمه بود. آدم های زیادی که برای حل مشکلاتشان، خیلی مرتب در صف ها ایستاده بودند و منتظر اجرای حکم بودند . چیزی که حداقل در محاکم افغانستان و سایر ادارات آن رنگ و بویی از آن مشاهده نمی شود. به این همه فهم ، شعور، احترام و ارزش آفرین گفتم و امیدوار شدم به این که حداقل هستند در این مملکت کسانی که باری از دوش حکومت بر می دارند و با حوصله و صبر دردهای مردم را گوش میکنند؛ ولو این که از خویش باشند.

***********

بعد از مدتی وقتی آقا صاحب نادری به جمعمان افزوده شد، صمیمیتی غریب را در چهره اش، می خواندم. سنش تقریبا بالا بود و از همان دقایق آغازین صحبتهایمان فهمیدم که کمی ناخوش و خسته است؛ مگر با حوصله مندی در کنارمان نشسته بود و پیرامون آنچه می خواستیم ، صحبت می کرد. فضایی کاملا صمیمی بود، صمیمیتی که آن را مردی که بیش از هفتاد سال از زندگیش می گذشت، بعد از حل مشکلات تعداد زیادی از هم وطنانش به جمعمان آورده بود.

راستش آن روز خیلی برایم جالب و به یاد ماندنی است، وقتی به این فکر میکنم چگونه می تواند، انسان انقدر بزرگ باشد، مثال روشنش پیش چشمم مجسم می شود و تصویر مهربان و روحانی آقای سید منصور نادری پیش چشمم می آِید و آنگاه است که باز به این وطن، امیدوار می شوم که چنین شخصیت های بزرگمرد و آزاده ای  را در خود دارد.

 

+ نوشته شده توسط شیده و شهربانو در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 4:45 بعد از ظهر |